سلام خدمت همه دوستان بعلت نداشتن وقت قادر به ادامه واداره این بلاگ نیستم از همه میخوام که به آدرس فیس بوکم بیاین منتظرتونم علی سماوات
+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم تیر 1390ساعت 14:45  توسط جنرال آبی
|
عواقب چت
نود درصد دخترهايي كه به دوستيهاي اينترنتي روي ميآورند در پي حداقل ارضاي نياز خودهستند ....
پشت هم تايپ مي کند، با کسي در آن سوي يک ديوار مجازي دوستي اش را آغاز مي کند، سر صحبت باز مي شود و گرم مي افتند و هرچه بيشتر طول مي کشد زمان تند تر مي گذرد. به خودش که مي آيد سه نيمه شب شده. اينبار از پشت يک وب کم نمايي از چهره اش را مي بيند. فاصله او با دوست مجازي اش دو شهر مختلف است.
تندتر و تندتر تايپ مي کند...
اين دوستي سر مي گيرد چون دو سوي اين ارتباط دختر و پسري هستند که شايد هم خيلي جوان نباشند اما پشت مانيتور کامپيوترشان در خانه يا کافي نت يا محل کارشان نشسته اند.
دو شماره ردو بدل مي شود و اينبار که پاي کامپيوتر هستند ويس چت را فعال مي کنند. گوشي که مثل مکالمه تلفني صداي دو سو را به يکديگر انتقال مي دهد، اين سوي جهان را به سوي ديگر، آسان و ارزان.
شايد سالها با يکديگر ملاقات رودرو نداشته باشند که کمتر پيش مي آيد و در اغلب مواقع فرداي روز چت قرارگذاشته مي شود.
چت روم ها پر هستند از نوجوانان دبيرستاني و راهنمايي و يا شايد دانشجوي تازه راه يافته به دانشگاه که کمتر از 15، 16 و يا 17 سال و بيشتر از بيست و چند سال ندارند. شور و حرارت نوجواني آتش هوس آشنايي را بيشتر کرده است. در آمارها هم که سراغي ميگيريم همان نوجوانان هستند که هرم سني تمايل به ايجاد روابط مجازي را در بيشترين رده به خود اختصاص مي دهند.
پدر و مادر نمي دانند و مدرسه و همه فضاهايي واقعي که راه را براي اين ارتباط تنگ کرده اينجا هيچ حق اعمال نظري ندارند.
فضاي مجازي هيچ محدوديتي ندارد.
گفتگو يا چت در فضاي سايبري و يا به زبان عاميانه اينترنت به دليل اينکه ريسک پذير است و از طرفي دو کاربر چشم در چشم هم نيستند تا از حالتهاي يکديگر تاثير بپذيرند لذت خاصي براي برخي دارد.
مکالمه هم زمان با دهها نفر با چند مشخصات جداگانه. هم مي توان دختر بود هم پسر. سنين مختلف و قيافه هاي متفاوت. به دليل عدم وجود منشور اخلاقي در اين اتاقها حس اعتماد متقابل درسطح پاييني است ، اگرچه دختر و پسران نوجوان زياد توجهي به آن نشان نمي دهند، اما ويژگي اصلي آنها اين است که يک ميل مخفيانه جنسي به سوي جنس معکوس در تمامي آنها موج مي زند.
90 درصد به دنبال ارضاي نياز خود
اتاقهاي گفتگوهاي پژوهشي نيز وجود دارد اما قشر کمي از دانشجويان هستند که براي تحقيقات وارد اتاقهاي گفتگو مي شوند، خصوصا در ايران. استفاده از چت روم صرفا يک فضاي سرگرمي و ريسک کردن قلمداد مي شود، اگرچه اين موضوع در ديگر کشورها نيز مشاهده مي شود.
بر اساس برآوردي بيش از 90 درصد دوستي هاي اينترنتي به ايجا رابطه منجر مي شود، رابطه جنسي.
شرايط ازدواج محيا نيست، بيکاري در قشر جوان بيش از هر زمان ديگري است و ايجاد روابط آزاد دو جنس در جامعه منوط به شرايط ديگري است.
بر اساس پژوهش گروه حقوقي پايگاه اطلاعرساني پليس دكتر مصطفي اقليما رييس انجمن مددكاري اجتماعي ايران با استناد به پژوهشي علمي عنوان ميكند: "طبق آخرين تحقيقات انجام شده 90 درصد دخترهايي كه به دوستيهاي اينترنتي روي ميآورند در پي حداقل ارضاي نياز خود هستند. يعني نياز به صحبت كردن با جنس مخالف آنها را وادار به اين ميكند كه خود را گول بزنند و به خود بقبولانند كه شايد اين فرد راست ميگويد. شايد اين فرد با ديگري فرق داشته باشد."
وي مي افزايد:" براساس تحقيقات دفتر مددكاري ايران، 95 درصد پسران و مرداني كه در پي ارتباطات اينترنتي هستند به رابطههاي فيزيكي فكر ميكنند. برعكس آنها، دختران در پي نياز احساسي هستند. نياز به سرگرمي و كاستن از فشارهاي روحي حتي افراد متاهل را هم به سوي دوست يابيهايي اينترنتي كشانده و پس از مدتي همه آنها كه نيازمند احساس اطمينان و امنيتند به صداي فراسوي خود جواب مثبت ميدهند. عليرغم اينكه ميدانند درصد بالايي از صحبتها و قرارها واهي است. افراد بعد از مدتي به هم عادت ميكنند و اطمينانشان به هم جلب ميشوند."
اين روانشناس ميگويد:" نداشتن امنيت فكري و روحي، ناامني و عقدههاي حقارت شخصي و اجتماعي، به قول و قرارهاي اينترنتي و سوءاستفادههاي ناشي از اين روابط دامن ميزنند. دراين ميان عدم اجراي درست احكام و قوانين و ارايه تفسيرهاي شخصي از قوانين و حرمت قايل نشدن براي حريم خصوصي اشخاص فاجعهيي به نام گفتوگوهاي اينترنتي و سوءاستفادههاي ناشي از آن را تشديد ميكند."
دکتراقليما ادامه مي دهد:" محدوديتهاي اجتماعي، برخوردهاي نامناسب جامعه و اجرا نكردن درست قوانين و محروميتهاي نامناسب تحميل شده به افراد، مجموعه دلايلي هستند كه به فاجعه و معضلات اينترنت و گفتوگوهاي اينترنتي دامن زدهاند.
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم آبان 1389ساعت 11:51  توسط جنرال آبی
|
حميد مصدق و فروغ فرخ زاد
حميد مصدق خرداد 1343
تو به من خنديدي و نمي دانستي من به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدم باغبان از پي من تند دويد سيب را دست تو ديد غضب آلود به من كرد نگاه سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك و تو رفتي و هنوز، سالهاست كه در گوش من آرام آرام خش خش گام تو تكرار كنان مي دهد آزارم و من انديشه كنان غرق در اين پندارم كه چرا باغچه كوچك ما سيب نداشت
جواب زيباي فروغ فرخ زاد به حميد مصدق
من به تو خنديدم چون كه مي دانستم تو به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدي پدرم از پي تو تند دويد و نمي دانستي باغبان باغچه همسايه پدر پير من است من به تو خنديدم تا كه با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم بغض چشمان تو ليك لرزه انداخت به دستان من و سيب دندان زده از دست من افتاد به خاك دل من گفت: برو چون نمي خواست به خاطر بسپارد گريه تلخ تو را ... و من رفتم و هنوز سالهاست كه در ذهن من آرام آرام حيرت و بغض تو تكرار كنان مي دهد آزارم و من انديشه كنان غرق در اين پندارم كه چه مي شد اگر باغچه خانه ما سيب نداشت
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم آبان 1389ساعت 11:49  توسط جنرال آبی
|
- اگر کسي از توي ماشينش به تو فحش داد تا پياده نشده و قد و قامتش را نديدهاي جوابش را نده. - اگر دختري را ديدي که خيلي خوشاندام بود پيش از هر چيز مطمئن شو که قهرمان تکواندو نباشد. - پيش از آنکه توي خيابان پس گردن دوستت بکوبي و فحشهاي رکيک به او بدهي مطمئن شو خودش است. - وقتي مهمان داري اول مطمئن شو ما-هو-اره روي چه کانالي است بعد آن را روشن کن خنگول !!!
- دختر همسايه که ميگويد «تشريف ميارين تو» شايد پدرش با تو کار دارد گاگول! - وقتي کلهات گرم است اطمينان حاصل کن بالشات نفس نميکشد؛ چون دختر عمهات تازه زاييده. - مستراحي که سنگش خيلي دور از در است و دراش هم قفل نميشود خطرناکترين جاي دنيا است. - توي مستراحي و در که ميزنند نبايد بگويي «بفرماييد!» - يک دا-ف شاسي بلند هميشه کاملن زن نيست. - اينکه صداي دوستت شبيه پدرش باشد طبيعي است پس تا مطمئن نشندي نگو «چطوري پدرس..؟!»
- دستت را که بالاي آکواريوم ميبري و ماهيها بالا ميآيند الزامن به اين معني نيست که تو را ميشناسند يا دوستت دارند؛ بسياري از ماهيها گوشتخوارند اسکول! - بعد از ساليان که با رفيقات توي رستوران قرار گذاشتهاي اگر دختري ديدي که از در تو آمد يکهو نگو «جووون، عجب چيزييه» چون شايد بيايد و سر ميز شما بنشيند و رفيقات که کبود شده معرفياش کند «نامزدم! » - اگر دوست نابينايي داري توي خيابان که به او ميرسي پيش از هر چيز به او بگو که مادرت همراه تو است. - همهي ژلها، ژل مو نيستند عزيزم! - با هر تيغي که توي حمام بود صورتت را اصلاح نکن ! - وقتي با زنت لب ساحل قدم ميزني و زيرلب ميخواني «خوشگل زياد پيدا ميشه تو دنيا» باقياش را هم بخوان گيجخان!!! Big
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم آبان 1389ساعت 11:48  توسط جنرال آبی
|
تنها گرگها نيستند كه لباس ميش ميپوشند،گاهي پرستوها هم لباس مرغ عشق بر تن ميكنند،عاشق كه شدي كوچ ميكنند درد من تنهايي نيست بلکه مرگ ملتي است که گدايي را قناعت ، بي عرضگي را صبر و با تبسمي بر لب اين حماقت را حکمت خداوند مي نامد.
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم آبان 1389ساعت 11:45  توسط جنرال آبی
|
اسير زندگي خدايا كفر نميگويم، پريشانم، چه ميخواهي تو از جانم؟! مرا بي آنكه خود خواهم اسير زندگي كردي. خداوندا! اگر روزي ز عرش خود به زير آيي لباس فقر پوشي غرورت را براي تكه ناني به زير پاي نامردان بياندازي و شب آهسته و خسته تهي دست و زبان بسته به سوي خانه باز آيي زمين و آسمان را كفر ميگويي نميگويي؟!
خداوندا! اگر در روز گرما خيز تابستان تنت بر سايهي ديوار بگشايي لبت بر كاسهي مسي قير اندود بگذاري و قدري آن طرفتر عمارتهاي مرمرين بيني و اعصابت براي سكهاي اينسو و آنسو در روان باشد زمين و آسمان را كفر ميگويي نميگويي؟!
خداوندا! اگر روزي بشر گردي ز حال بندگانت با خبر گردي پشيمان ميشوي از قصه خلقت از اين بودن، از اين بدعت. خداوندا تو مسئولي. خداوندا تو ميداني كه انسان بودن و ماندن در اين دنيا چه دشوار است،
چه رنجي ميكشد آنكس كه انسان است و از احساس سرشار است
دکتر علي شريعتي
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم آبان 1389ساعت 11:39  توسط جنرال آبی
|
تولد!! روزي که هيچگاه نفهميدم براي چي بايد خوشحال باشم!!! پدر آن شب اگر خوش خلوتي پيدا نمي کردي تو اي مادر اگر شوخ چشمي ها نمي کردي تو هم اي آتش شهوت شرر بر پا نمي کردي کنون من هم به دنيا بي نشان بودم پدر آن شب جنايت کرده اي شايد نمي داني به دنيايم هدايت کرده اي شايد نمي داني از اين بايت خيانت کرده اي شايد نمي داني
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم آبان 1389ساعت 11:37  توسط جنرال آبی
|
"زن از ديدگاه دكتر علي شريعتي"
زن عشق مي كارد و كينه درو مي كند ...
ديه اش نصف ديه توست و مجازات زنايش با تو برابر ...
مي تواند تنها يك همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن چهار همسرهستي ...
براي ازدواجش در هر سني اجازه ولي لازم است و تو هر زماني بخواهي به لطف قانونگذار مي تواني ازدواج كني ...
در محبسي به نام بكارت زنداني است و تو ...
او كتك مي خورد و تو محاكمه نمي شوي ...
او مي زايد و تو براي فرزندش نام انتخاب مي كني ...
او درد مي كشد و تو نگراني كه كودك دختر نباشد ...
او بي خوابي مي كشد و تو خواب حوريان بهشتي را مي بيني ...
او مادر مي شود و همه جا مي پرسند نام پدر ...
و هر روز او متولد ميشود؛ عاشق مي شود؛ مادر مي شود؛ پير مي شود و ميميرد ...
و قرن هاست كه او عشق مي كارد و كينه درو مي كند چرا كه در چين و شيارهاي صورت مردش به جاي گذشت زمان جواني بربادرفته اش را مي بيند و در قدم هاي لرزان مردش، گام هاي شتابزده جواني براي رفتن و درد هاي منقطع قلب مرد سينه اي را به ياد مي آورد كه تهي از دل بوده و پيري مرد رفتن و فقط رفتن را در دل او زنده مي كند ...
و اينها همه كينه است كه كاشته مي شود در قلب مالامال از درد ....
و اين، رنج است.
+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم فروردین 1389ساعت 15:50  توسط جنرال آبی
|
ايران کشور عجيبيه ، مي پرسيد چرا؟ به اين دليل که:
ايران تنها کشوري است که در دانشگاه آن نماز مي خوانند و در مصلي آن کتاب مي فروشند.
ايران تنها کشوري است که در آن سياستمداران کار اقتصادي مي کنند، شرکتهاي اقتصادي کار سياسي مي کنند و نيروهاي نظامي کار توليدي مي کنند.
از هر 1000 مفسد اقتصادي يکي و از هر 1000 فعال سياسي 999 نفر در زندان داريم.
در همه جاي دنيا آثار باستاني را از زير آب در مي آروند، در ايران مي برند زير آب !؟
در ايران دانشجوها توي کتابخانه آشنا مي شوند، در پارک درس مي خوانند، سر کلاس مي خوابند!؟
اينجا همه خودشان را فوق العاده جدي مي دانند اما همه همديگر را مسخره مي کنند.
در همه جاي دنيا هر وقت سرو کله پليس پيدا مي شود ترافيک حل مي شود ولي در ايران هر جا که پليس هست ترافيک هم هست.
کشور عراق نزديک 1000 ميليارد دلار بابت خسارتهاي جنگ به ايران بدهکار است ولي كشور ايران يک ميليارد دلار به عراق کمک بلا عوض مي کند!؟
همه جاي دنيا در اداره ها کار مي کنند در منازل استراحت و در خيابانها تفريح ولي در ايران مردم در ادارات استراحت، در منازل تفريح و در خيابانها کار مي کنند
يکي از بزرگترين صادرکنندگان نفت و يکي از بزرگترين واردکنندگان بنزين هستيم. با اسرائيل دشمن هستيم، اما نزديکترين دوستمان، رئيس جمهور ونزوئلا با چند ميليارد دلار قرار داد نظامي، يکي از نزديکترين دوستان اسرائيل به شمار مي آيد!؟
براي مسلمانان لبنان خودمان را هلاک مي کنيم، پول مي فرستيم و دعا مي کنيم، اما هيچ خبري از مسلمانان چچن نمي گيريم.
***
+ نوشته شده در دوشنبه نهم فروردین 1389ساعت 17:51  توسط جنرال آبی
|
+ نوشته شده در دوشنبه نهم فروردین 1389ساعت 16:52  توسط جنرال آبی
|
مادر
مردي مقابل گل فروشي ايستاده بود و مي خواست
دسته گلي براي مادرش که در شهر ديگري بود سفارش دهد تا برايش پست شود.
وقتي از گل فروشـي خارج شد، دختري را ديد که
روي جـدول خيابان نشستـه بود و هق هق گريـه مي کرد. مرد نزديک دختر رفت و از او
پرسيد: دختر خوب، چرا گريه مي کني؟
دختر در حالي که گريه مي کرد، گفت: مي
خواستم براي مادرم يک شاخه گل رز بخرم ولي فقط 75 سنت دارم در حالي که گل رز 2
دلار مي شود. مرد لبخندي زد و گفت: با من بيا، من براي تو يک شاخه گل رز قشنگ مي
خرم.
وقتي از گل فروشي خارج مي شدند، مرد به دختر
گفت: "مادرت کجاست؟ مي خواهي تو را برسانم؟ دختر دست مرد را گرفت و گفت: آنجا
و به قبرستان آن طرف خيابان اشاره کرد..
مرد او را به قبرستان برد و دختر روي يک قبر
تازه نشست و گل را آنجا گذاشت.
مرد دلش گرفت، طاقت نياورد، به گل فروشي برگشت، دسته گل را گرفت و 200 مايل
رانندگي کرد تا خودش دسته گل را به مادرش بدهد.
+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم اسفند 1388ساعت 13:11  توسط جنرال آبی
|
پدر
شب از نيمه گذشته بود. پرستار
به مرد جواني که آن طرف تخت ايستاده بود و با نگراني به پيرمـرد بيمار چشم دوخته
بود نگاهي انداخت.
پيرمرد قبل از اينکه از هوش برود، مدام پسر خود را صدا مي زد.
پرستار نزديک پيرمرد شد و آرام در گوش او گفت: پسرت اينجاست، او بالاخره آمد.
بيمار به زحمت
چشم هايش را باز کرد و سايه پسرش را ديد که بيرون چادر اکسيژن ايستاده بود.
بيمار سکته قلبي کرده بود و دکترها ديگر اميدي به
زنده ماندن او نداشتند.
پيرمرد به آرامي دستش را دراز کرد و انگشتان پسرش را گرفت. لبخندي زد و چشم هايش
را بست.
پرستار از تخت کنار که دختري روي آن خوابيده بود، يک صندلي آورد تا مرد جوان روي
آن بنشيند. بعد از اتاق بيرون رفت. در حالي که مرد جوان دست پيرمرد را گرفته بود و
به آرامي نوازش مي داد.
نزديک هاي صبح حال پيرمرد وخيم شد. مرد جوان به
سرعت دکمه اضطراري را فشار داد.
پرستار با عجله وارد اتاق شد و به معاينه بيمار پرداخت ولي او از دنيا رفته بود.
مرد جوان با ناراحتي رو به پرستار کرد و پرسيد: ببخشيد، اين پيرمرد چه کسي بود؟!پرستار با
تعجب گفت: مگر او پدر شما نبود؟!
مرد جوان گفت: نه، ديشب که براي عيادت دخترم آمدم
براي اولين بار بود که او را مي ديدم.بعد به تخت کناري که دخترش روي آن خوابيده بود،
اشاره کرد.
پرستار با تعجب پرسيد: پس چرا همان ديشب نگفتي که پسرش نيستي؟
مرد پاسخ داد: فهميدم که پيرمرد مي خواهد قبل از مردن پسرش را ببيند، ولي او
نيامده بود. آن لحظه که دستم را گرفت، فهميدم که او آن قدر بيمار است که نمي تواند
من را از پسرش تشخيص دهد. من مي دانستم که او در آن لحظه چه قدر به من احتياج
دارد...
+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم اسفند 1388ساعت 13:10  توسط جنرال آبی
|
هميشه به من مي گفت زندگي وحشتناک است ولي يادش رفته بود که
به من مي گفت تو زندگي من هستي روزي از روزها از او پرسيدم به
چه اندازه مرا دوست داري گفت به اندازه خورشيد در اسمان نگاهي به
اسمان انداختم ديدم که هوا باراني بود و خورشيدي در اسمان معلوم
نبود شبي از شبها از او پرسيدم به چه اندازه مرا دوست داري گفت به
اندازه ستاره هاي اسمان نگاهي به اسمان انداختم ديدم که هوا ابري
بود وستاره اي در اسمان نبود خواستم براي از دست دادنش قطره اي
اشک بريزم ولي حيف تمام اشکهايم را براي بدست اوردنش از دست
داده بودم .
+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم اسفند 1388ساعت 12:52  توسط جنرال آبی
|
اگه يكي رو ديدي وقتي داري رد ميشي بر مي گرده ونگات مي كنه
بدون
براش مهمي اگه يكي رو ديدي كه وقتي داري ميرفتي بر مي گردو با
عجله مياد به سمتت بدون براش عزيزي اگه يكي رو ديدي كه وقتي
داري مي خندي بر مي گردو نگات مي كنه بدون واسش قشنگي اگه
يكي رو ديدي كه وقتي داري گريه مي كني مياد با هات اشك مي ريزه
بدون دوستت داره.
+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم اسفند 1388ساعت 12:51  توسط جنرال آبی
|
روزي تمام احساسات آدمي گرد هم جمع مي شن و غايم موشک بازي
اورا دوست داشتم وقتي اوتمام شد من اغاز شدم و چه سخت است تنها
متولد شدن مثل تنها زندگي کردن مثل تنها مردن.
+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم اسفند 1388ساعت 12:46  توسط جنرال آبی
|
بخشندگي را از گل بياموز، زيرا حتي ته كفشي كه لگدمالش ميكند را
هم خوش بو ميكند.
+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم اسفند 1388ساعت 12:44  توسط جنرال آبی
|
زندگي چيست؟ زندگي مانند اتوبوس شلوغي است که جايي براي
نشستن نيست و وقتي خلوت ميشود و مي خواهي بشيني راننده داد مي
زند پياده شويد اخر خط است.
+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم اسفند 1388ساعت 12:43  توسط جنرال آبی
|
اگر مدير بودم يکي از شرايط ثبت نام را عشق مي گذاشتم اگر دبير
رياضي بودم عشق را با عشق جمع مي کردم اگر معمار بودم قصري از
عشق مي ساختم اگر سارق بودم فقط عشق مي دزديدم اگر بيمار بودم
تنها شربتي که مي نوشيدم فقط شربت عشق بود اگر درجه دار بودم
فقط به عشق سلام مي دادم اگر پليس بودم هرگز عشق را جريمه نمي
کردم اگر خلبان بودم در اسمان عشق پرواز مي کردم اگر دبير ورزش
بودم به بچه ها مي گفتم با عشق نرمش کنيد اگر خواننده بودم فقط از
عشق مي خواندم اگر ناخدا بودم هميشه در ساحل عشق لنگر مي
انداختم اگر نجار بودم عشق را قاب مي گرفتم.
+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم اسفند 1388ساعت 12:43  توسط جنرال آبی
|
روي تخته سنگي نوشته شده بود: اگر جواني عاشق شد چه کند؟ من
هم زير آن نوشتم: بايد صبر کند. براي بار دوم که از آنجا گذر کردم
زير نوشته ي من کسي نوشته بود: اگر صبر نداشته باشد چه کند؟ من
هم با بي حوصلگي نوشتم: بميرد بهتر است. براي بار سوم که
از آنجا
عبور مي کردم. انتظار داشتم زير نوشته من نوشته اي باشد. اما زير
تخته سنگ جواني را مرده يافتم...
+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم اسفند 1388ساعت 12:40  توسط جنرال آبی
|
از کسي که دوستش داري ساده دست نکش. شايد ديگه هيچ کس رو
مثل اون دوست نداشته باشي و از کسي هم که دوستت داره بي تفاوت
عبور نکن .چون شايد هيچ وقت ،هيچ کس تو رو مثل اون دوست
نداشته باشد.
+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم اسفند 1388ساعت 12:40  توسط جنرال آبی
|
قصد داريم تا اينبار يک ترفند فوق العاده را براي شما معرفي کنيم. مطمئنأ براي شما نيز پيش آمده که دوست داشته باشيد گاهي ناشناس بمانيد. اين ترفند روشي را به شما معرفي ميکند که ميتوانيد پيام کوتاه متني SMS ارسال کنيد به شکلي که شماره شما براي فرد مورد نظر نمايش پيدا نکند و کاملأ مخفي ميمانيد. اين ترفند خصوصياتي دارد که بايد گوشي فرستنده و دريافت کننده آن را دارا باشد. پيشنهاد ميکنيم اين ترفند را حدأقل يکبار تست کنيد تا نتيجه را ببينيد.
ابتدا به اين نکات دقت کنيد: اين ترفند تنها روي گوشي هايي قابل اجراست که قابليتي به نام Email gateway را دارا باشند. گوشي هايي که اين قابليت رو دارند اکثرأ سوني اريکسون هستند همانند W800 , W810 , W550 ,K750 , K700 , S700 و ... . براي استفاده از اين ترفند بايد هر دو گوشي فرستنده و دريافت کننده قابليت Email gateway را دارا باشند. پس پيش از هرکاري اين موضوع رو يقين پيدا کنيد.
اکنون همانند دستورالعمل زير مراحل را طي کنيد ، تنها ممکن است بسته به تنوع گوشي شما مقداري تغييرات وجود داشته باشد: ابتدا از منوي اصلي وارد قسمت Messaging شويد. سپس به قسمت Settings رفته و به بخش Text Messaging وارد شويد. در قسمت بعد به Email gateway رفته و شماره فردي که ميخواهيد SMS را برايش ارسال کنيد را وارد کرده و Add کنيم. حالا به عقب بازگرديد ، پس از وارد شده مجدد به بخش Messaging ، قسمت Write New را انتخاب کنيد. Text Message را انتخاب کنيد ، متن مورد نظر را تايپ نماييد و Continue را انتخاب کنيد. اکنون گزينه اول يعني Enter Email Address را انتخاب کرده و ايميل info@tarfandcity.com را وارد نماييد. در پايان پيام را ارسال کنيد.
اکنون فرد مورد نظر به هنگام دريافت پيام به جاي شماره شما آدرس ايميلي که وارد کرديد را مشاهده خواهد کرد.
+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم اسفند 1388ساعت 12:37  توسط جنرال آبی
|
تشکر يادتون نره دوستان يه سايت خيلي باحال پيدا کردم که مي تونين تا روزي ??? تا اس ام اس ( به صورت رايگان ) بفرستين ...... ابتدا به لينک زير برويد. (روي آن کليک کنيد) http://www.talksms.com/cat/1.aspx/KG73Z ابتدا شماره خود را به صورت زير وارد کنيد تا کد فعال سازي به موبايلتون ارسال بشه. 989123456789+ شماره خودتونو بعد از 98+ بزنيد بدون صفر يعني بجاي صفر ، 98+ ميذارين بعد next رو ميزنين توي صفحه بعد تو قسمت ايميل يه ايميل الکي از خودتون ميدين. تو قسمت Alias هم اسمتونو ميدين تو قسمت پسورد هم 2بار پسورد ميدين به قسمت :Promotional code کاري نداشته باشين البته بايد KG73Z باشه تيک قسمت I have read and accepted prices and terms of service Free registration!!! رو هم بايد بذارين (فعال باشه) بعد Register رو ميزنين به شماره موبايلتون که همون اول وارد کردين يه اس ام اس مياد که يه رمز 5 رقميه اونو بايد تو قسمت :We have now sent you an activation code to your mobile. Please enter your code وارد کنين. وارد که کردين Activate رو ميزنين. اينجا کار تموم ميشه حالا ميرين به قسمت Account و بعد Show and edit your profile در اينجا Edit profile رو ميزنين در اينجا مقابل : Alias اسمتون رو مينويسين در مقابل : City اسم شهرتون رو مينويسين در مقابل Civil status وضعيت خانوادگي (مجرد يا متاهل) اگه مجردين Single و اگر متاهلين Married رو انتخاب کنين و بعد جنسيت رو مشخص ميکنين اگه مرد هستين Male و اگه زن هستين Female رو انتخاب کنين به قسمت ?Who can see your profile هم کاري نداشته باشين حالا Save رو بزنين اگه يه عکس هم از خودتون بزارين اس ام اس مجاني بيشتري ميگيرين واسه گذاشتن عکس هم به change picture ميرين و از قسمت ...browse يه عکس از خودتون انتخواب ميکنين و Save رو ميزنين از اين به بعد شما ميتونين به قمت send sms برين و از طريق اين سايت اس ام اس رايگان بفرستين.
+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم اسفند 1388ساعت 12:22  توسط جنرال آبی
|
اگه روزي شاد بودي، بلند نخند كه غم بيدار نشه و اگه يه روز غمگين بودي، آرام گريه كن تا شادي نااميد نشه اگر ميدانستي که چقدر
+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم اسفند 1388ساعت 23:57  توسط جنرال آبی
|
به نام خدا
با سلام خدمت دوستان عزيز امروز براتون يک پست زيبا گذاشتم البته به نظر خودم
اميدوارم که از خوندنش لذت ببرينو نظرم که يادتون نميره
تصور کنيد حساب بانکي داريد که هر روز صبح 86400 تومان به ان حساب واريز مي گردد و شما فقط تا اخر شب فرصت داريد تا همه ي پول ها را خرج کنيد چون اخر وقت حساب شما خود به خود خالي ميشود .
البته سعي مي کنيد تا اخرين ريال را خرج کنيد .
هر يک از ما چنين حساب بانکي داريم ، حساب بانکي زمان !
هر روز صبح در بانک زمان شما 86400ثانيه واريز وتااخر شب به پايان مي رسد .
هيچ برگشتي در کار نيست وهيچ مقداري از اين زمان به فردا اضافه نميشود .
ارزش يک سال را دانش اموزي که مردود شده ، ميداند
ارزش يک هفته را سردبير يک هفته نامه مي داند
ارزش يک ساعت را عاشقي که انتظار معشوق را مي کشد ، مي داند
ارزش يک دقيقه را شخصي که از قطار جا مانده، مي داند
ارزش يک ثانيه را ان که از تصادفي مرگبار جان سالم به در برده ، ميداند .
باور کنيد هر لحظه گنجي بزرگ است !
گنج تان را اسان از دست ندهيد!
به ياد داشته باشيد : زمان به خاطر هيچ کس منتظر نمي ماند !
فراموش نکنيد : ديروز به تاريخ پيوست
فردا معماست
وامروز هديه است.
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم دی 1388ساعت 23:58  توسط جنرال آبی
|
مرگ ...
پاييز مزرعه . . .
زردي گندم زار . . .
مترسک مي دانست تا او باشد ?
کلاغ ها از گرسنگي مي ميرند . . .
فردايش مترسک خود را کشته بود . . .
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم دی 1388ساعت 23:57  توسط جنرال آبی
|
طنز سياسي
مردي دارد در پارك مركزي شهر نيويورك قدم ميزند كه ناگهان ميبيند سگي به
دختر بچه اي حمله كرده است .
مرد به طرف آنها ميدود و با سگ درگير ميشود .
سرانجام سگ را ميكشد و زندگي دختربچه را نجات ميدهد .
پليسي كه صحنه را ديده بود به سمت آنها مي آيد و ميگويد : تو يك قهرماني .
فردا در روزنامه ها مي نويسند : يك نيويوركي شجاع جان دختربچه اي را نجات
داد .
آن مرد ميگويد : اما من نيويوركي نيستم .
پس روزنامه هاي صبح مينويسند : آمريكايي شجاع جان دختر بچه اي را نجات
داد .
آن مرد دوباره ميگويد : اما من آمريكايي نيستم .
خب پس اهل كجايي ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ايراني هستم .
فرداي آنروز روزنامه ها مينويسند : يك تند روي مسلمان سگ بي گناه آمريكايي
را كشت .
حق ما چيست
سالهاست که نان خشکي ها از محلهي ما نمي گذرند زيرا از نانِ خالي اين همه سفره چيزي براي پرندگان حتي باقي نمي ماند ، فقط مي ماند بعضي شب ها که پدر دستِ خالي به خانه برمي گردد . هر وقت پدر دستِ خالي به خانه برمي گردد من مي فهمم پنهاني دارد با خودش چه مي گويد ، همه چيز ... همه چيز گران شده است قند ، چاي ، نان...........چه کنم.......
همه چيز گران شده است . ما حق نداريم گرسنه شويم ما حق نداريم حرف بزنيم ما حق نداريم سرما بخوريم ما نان نداريم خانه نداريم پناه نداريم شب نداريم روز نداريم رويا نداريم . اينجا ما هر چه داشته فروختهايم جز گنجِ بزرگِ پنهاني که پدر به آن شرف مي گويد و ما حق نداريم بميريم کَفن و دَفنِ درماندگان گران است مزار و مجلس و گريه گران است ما اشتباه به دنيا آمدهايم دنيا جاي دزدانِ بي شرفيست که پرندگان را براي مٌردن از قفس آزاد مي کنند . داستان ماشين اسپرت
مرد جواني، از دانشکده فارغ التحصيل شد. ماهها بود که ماشين اسپرت زيبايي، پشت شيشههاي يک نمايشگاه به سختي توجهش را جلب کرده بود و از ته دل آرزو مي کرد که روزي صاحب آن ماشين شود. مرد جوان، از پدرش خواسته بود که براي هديه فارغ التحصيلي، آن ماشين را برايش بخرد. او مي دانست که پدر توانايي خريد آن را دارد. بالاخره روز فارغ التحصيلي فرارسيد و پدرش او را به اتاق مطالعه خصوصي اش فرا خواند و به او گفت: من از داشتن پسر خوبي مثل تو بي نهايت مغرور و شاد هستم و تو را بيش از هر کس ديگري دردنيا دوست دارم. سپس يک جعبه به دست او داد. پسر، کنجکاو ولي نااميد، جعبه را گشود و در آن يک قرآن زيبا، که روي آن نام او طلاکوب شده بود، يافت. با عصبانيت فريادي بر سر پدر کشيد و گفت: با تمام مال و دارايي که داري، يک قرآن به من ميدهي؟ قرآن را روي ميز گذاشت و پدر را ترک کرد. سالها گذشت و مرد جوان در کار وتجارت موفق شد. خانه زيبايي داشت و خانواده اي فوق العاده. يک روز به اين فکر افتاد که پدرش، حتماً خيلي پير شده و بايد سري به او بزند. از روز فارغ التحصيلي ديگر او را نديده بود. اما قبل از اينکه اقدامي بکند، تلگرافي به دستش رسيد که خبر فوت پدر در آن بود و حاکي از اين بود که پدر، تمام اموال خود را به او بخشيده است. بنابراين لازم بود فوراً خود را به خانه برساند و به امور رسيدگي نمايد. هنگامي که به خانه پدر رسيد، در قلبش احساس غم و پشيماني کرد. اوراق و کاغذهاي مهم پدر را گشت و آنها را بررسي نمود و در آنجا، همان قرآن قديمي را باز يافت. در حاليکه اشک ميريخت آن را باز کرد و صفحات آن را ورق زد و کليد يک ماشين را پشت جلد آن پيدا کرد. در کنار آن، يک برچسب با نام همان نمايشگاه که ماشين مورد نظر او را داشت، وجود داشت. روي برچسب تاريخ روز فارغ التحصيلي اش بود و روي آن نوشته شده بود: تمام مبلغ پرداخت شده است .
داستان (انفجار زمان) شب غريبي است. همه چيز عجيب و باور نکردني بنظر مي رسد. اصلا من در اين اتوبوس چه مي کنم؟ آدمها؟! بعضي از آنها را مي شناسم. اما هرگز تصورش را هم نمي توانستم بکنم که با آنها همسفر باشم. سفر؟!
بعضي ها با هم خوش و بش مي کنند، عده اي خاموش و در خود فرو رفته اند. با کمي دقت، متوجه مي شوم که راننده هم خودي است. ولي بامداد که رانندگي بلد نبود. تازه او که چند سال پيش از دنيا رفته بود. يعني، برده بودندش. خوشحال مي شوم. هميشه آرزو مي کردم دوباره ببينمش. بلند مي شوم و راه مي افتم. هنوز چند قدمي نرفته ام، که صدايي، ميخکوبم مي کند. با وحشت، سرم را بطرف صدا بر مي گردانم.
شعر تساوي (از خسرو گلسرخي)
معلم پاي تخته داد مي زد صورتش از خشم گلگون بود و دستانش به زير پوششي از گردپنهان بود ولي آخر كلاسي ها لواشك بين خود تقسيم مي كردند وان يكي در گوشه اي ديگر جوانان را ورق مي زد
درد حال
حالمان بد نيست غم كم ميخوريم
كم كه نه هر روز كم كم ميخوريم
آب ميخواهم سرابم ميدهند
عشق ميورزم عذابم ميدهند
سكوت مرگبار(از دکتر علي شريعتي)
نميدانم پس از مرگم چه خواهد شد
نميخواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت
ولي بسيار مشتاقم
که از خاک گلويم سوتکي سازد،
گلويم سوتکي باشد،بدست کودکي گستاخ و بازيگوش
و او يکريز و پي در پي
دم خويش را بر گلويم سخت بفشارد
و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد،
بدين سان بشکند در من،
سکوت مرگبارم را.........
رقص آخر باد مثل يك پسر جوان و هوسباز و شيطان، با لباسهاي قشنگ، بر و روي زيبا، و موهاي شانهكرده، دور و بر برگها ميچرخد. برگهاي نوجواني كه هنوز توي بغل مادرشان هستند و جاشان گرم و نرم است،
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم دی 1388ساعت 23:56  توسط جنرال آبی
|
مدت زماني پيش در يکي از اتاقهاي بيمارستاني دو مرد که هر دو حال وخيمي
داشتند بستري بودند. يکي از آنها اجازه داشت هر روز بعد از ظهر به مدت
يک ساعت به منظور تخليه شش هايش از مايعات، روي تختخواب کنار پنجر
ه اتاق، تنها بنشيند.
اما مرد ديگر اجازه تکان خوردن نداشت و بايد تمام اوقات به حالت دراز کش
روي تخت قرار گرفته باشد.
دو مرد براي ساعاتي طولاني با هم حرف مي زدند، از همسرانشان؛ خانه و
خانواده شان؛ شغل و دوران خدمت سربازي و تعطيلاتشان خاطراتي براي
هم نقل مي کردند.
هر روز بعد از ظهر مردي كه اجازه داشت کنار پنجره يک ساعت بنشيند
؛ براي مرد ديگر تمام مناظر بيرون را همان طور که مي ديد تشريح مي کر
د و آن مرد هر روز به اميد آن يک ساعت که مي توانست دنياي بيرون
و رنگ هايش را در فکر خود تجسم کند به سر مي برد.
پنجره مشرف به يک پارک سرسبز است با درياچه اي طبيعي که چند ق
و و اردک در آن شنا مي کنند و بچه ها نيز قايق هاي اسباب بازي خود ر
ا در آب شناور کرده و بازي مي کنند . چند زوج جوان دست در دست هم
از ميان گل هاي زيبا و رنگارنگ عبور مي کنند . منظره زيباي شهر زير
آسمان آبي در دور دست به چشم مي خورد و...
در تمام مدتي که مرد کنار پنجره اين مناظر را توصيف مي کرد؛ مرد ديگ
ر با چشمان بسته در ذهن خود آن طبيعت زيبا را تجسم مي کرد . در يک
بعد از ظهر گرم مرد کنار پنجره رژه سربازاني که از پايين پنجره عبو
ر مي کردند را براي مرد ديگر شرح داد و مرد ديگر با بازسازي آن صحنه
ها در ذهن خود؛ انگار که واقعاّ آن اتفاقات و مناظر را مي ديد.
روزها و هفته ها گذشت.....
يک روز صبح زماني که پرستار وسايل استحمام را براي آنها به اتاق آورد
ه بود؛ متاسفانه با بدن بي جان مرد کنار پنجره روبرو شد که در کمال آرامش
به خواب ابدي فرو رفته بود؛ سراسيمه به مسئولان بيمارستان اطلاع داد تا
جسد مرد را بيرون ببرند پس از مدتي همه چيز به حال عادي بازگشت
مردي که روي تخت ديگر بستري بود از پرستار خواهش کرد که جاي او
را تغيير داده و به تختخواب کنار پنجره منتقل شود پرستار که از اين تحول
در بيمارش خوشحال بود اين کار را انجام داد؛ و از راحتي و آسايش بيمار
اطمينان حاصل کرد مرد به آرامي و تحمل درد و رنج بسيار خودش را
کم کم از تخت بالا کشيد تا بتواند از پنجره به بيرون و دنياي واقعي نگاه
کند به آرامي چشمانش را باز کرد ولي روبروي پنجره تنها يک ديوار
سيماني بود.
مرد بيمار تعجب زده از پرستار پرسيد: چه بر سر مناظر فوق العاده اي که
مرد کنار پنجره براي او توصيف مي کرد آمده است؟
.پرستار پاسخ داد: او چگونه منظره اي را براي تو وصف کرده است در
حالي که خودش نابينا بود؟ او حتي اين ديوار سيماني را نيز نمي توانسته
که ببيند. شايد او تنها مي خواسته است که تو را به زندگي اميدوار کند.
موهبت عظيمي است که بتوانيم به ديگران شادي ببخشيم عليرغم اين که
خودمان در زندگي رنج ها و سختي هاي زيادي را تحمل مي کنيم. در
ميان گذاشتن مشکلات زندگي با ديگران شايد کمي از رنج ما بکاهد اما
زماني که شادي ها تقسيم شوند. اثري مضاعف را خواهد داشت.
بچه ها خسته نباشيد نظر يادتون نره
روزى پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم ) از راهى مى گذشت ، شيطان را
ديد كه خيلى ضعيف و لاغر شده ، از او پرسيد؛ چرا اين قدر ضعيف گشته اى ؟
شيطان گفت: يا رسول الله ؛ از دست امت شما رنج مى برم و در زحمت هستم .
پيامبر(صلى الله عليه و آله و سلم )فرمودند: مگر امت من با تو چه مى كنند كه
رنج مى برى ؟ شيطان گفت : چون كه آنها شش خصلت دارند كه من نمى توانم
اين شش خصلت را در آنها ببينم
? . هر كجا به هم مى رسند، سلام مى كنند
? . با هم مصافحه مي کنند
? . براى هر كارى كه مى خواهند انجام دهند در آن انشاء الله مى گويند
?. استغفار مى كنند و با گفتن اين جمله سعى و تلاش مرا باطل مى کنند
?.هر وقت نام مبارك شما را مى شنوند بر شما صلوات مى فرستند
?. ابتداى هر كارى كه مى خواهند انجام دهند قبل از شروع به آن كار بسم
الله الرحمن الرحيم مى گويند.
آخر ساعت درس يک دانشجوي دکتراي نروزي سوالي مطرح کرد :
استاد شما که از جهان سوم مي آييد جهان سوم کجاست ؟ ؟!
فقط چند دقيقه به آخر کلاس مانده بود . مطلبي را في البداهه گفتم که
روز به روز بيشتر به آن اعتقاد پيدا مي کنم . به آن دانشجو گفتم
جهان سوم جايي است که هر کس بخواهد مملکتش را آباد کند خانه اش
خراب مي شود و هر کس که بخواهد خانه اش آباد باشد بايد در تخريب
مملکتش بکوشد ...
"دکتر محمد حسابي "
آدميزاد هر چه انسان تر مي شود چشم به راهتر مي شود
اين حقيقتي است که همواره مي درخشد
"دکتر شريعتي "
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم دی 1388ساعت 23:54  توسط جنرال آبی
|